خرداد... سفر
به نام خدا...
روزهای آغازین سه سالگی همراه بود با ذوق و یاداوری خاطرات جشن تولدت... من فدای اون دنیای تو بشم پسر... دنیا نظرت فقط جشن و بازیه....
الهی که خوشی و شادی و با خودت به دنیای بزرگسالی ببری...
خوشی و خوشحالی تو با اومدن خاله مینا به اوج خودش رسید.... اون شیرجه ای که زدی تا بپری بغل خاله مینا رو که یادته... منم یادم میمونه پسرک
باز هم سفر به همدان و ذوق تموم نشدنی تو...
و سفر ده روزه به استانبول..
تجربه ی جدیدی بود برات... از دوری و دلتنگی ار دور و بری هات... به هم خوردن ساعت خواب و خوراک... که فاکتور بگیریم فکر کنم خیلی بهت خوش گذشت...
باااااور کن من و بابایی تموم سعیمونو کردیم تا بهت بد نگذره... من که رسما از کت و کول افتادم که فدای سر نازنینت

بار و بندیل و بستیم و ...


کشتی سواری ازون تجربه های جدیدت بود...

ادا اصو ل های تو و داستانی که سر این کتاب ها تو رستوران ها داشتیم... رو که یادته؟!

در یک چشم بهم زدنی! حقیقتا در یک چشم بر هم زدنی اون بالا بودی و با صدای سوت مامورهای اون قسمت تشریف اوردی پایین جانکم!!!

دارم نصحتت میکنم !!! مشخصه از حالت چشمات!


مانکن من... مدل پسر...


ژوراسیک لند... برای تو مثل رویا بود... دیدن دینوسور و هیولای متحرک از نزدیک!
و سوغات اون سرزمین که از هم جدا نمیشید!


همسفر دوست داشتنیمون آرمیتا چون..


ژست تو خواب... یا... خواب تو ژست؟!



پسر خوش سفرما در دیدن آثار تاریخی اصلا با ما همکاری نکردی و مدام تکرار میکزدی که بریییم .. اینجا رو دوست ندارم!

عکسا توی آزشیومون فراوانه...
سفر خوش گذشت؟؟؟ دوست داشتی؟
همیشه به گردش و تفریح عزیزم.



خرداد... سفر 



